سلام

دیشب بی خوابی زده بود به سرم ، دلم بهونه میکرد اما نمی دونستم چی ؟!

آروم چراغ پذیرایی رو روشن کردم دورتا دور خونه رو دید زدم ...کاغذ و مداد رنگی و نقاشی نصفه و نیمه هنوز رو زمین پهن بود....

رفتم نگاهی به نقاشیم کردم که کاملش کنم ولی حوصله ام نگرفت .....

رفتم آشپزخونه در یخچا لو باز کردم دلم هیچی نخواست ... یکی یکی در کابینت خوراکی رو باز کردم ولی بازم دلم هیچی نخواست ...

خواستم چایی بذارم گفتم با صدای جرقه گاز بیدار میشه....

برق و خاموش کردم رفتم که بخوابم ولی دلم خواب هم نخواست...

دوباره برگشتم رو مبل نشستم ...چقدر دلم تنگ بود...

یاد گذشته کردم ... یاد دوستام ..یاد بیرون رفتنامون ... یاد از صبح تا شب تک زدنامون ...یاد عمو ...یاد نقاشیهام....

دلم گرفت ... قطره های اشکی بود که رو گونه هام می ریخت ...

به خودم دلداری دادم که آروم بشم اما نشد...

کاشکی بزرگ نمی شدم ...کاشکی....

یهو یاد کوچولویی که داشت تو وجودم شکل می گرفت افتادم...

داغ دلم تازه شد

تازه داشتم مادر شدن رو حس می کردم.. تازه داشتم مادرم رو درک میکردم..

درد داشتم ..درد میکشیدم...ولی شیرین بود ...مثل یه حبه قند ....

وتی میشستم باهاش درد ودل میکردم...

وقتی براش قرآن میخوندم و آروم میشد...

تازه داشتم تیک تیک قلبش رو حس میکردم ....تکون خوردنش رو...

بعداز 3ماه برای اولین بار آخرین روز از وجودش  در درونم رو تو مانیتور سونوگرافی دست و پا زدنش رو دیدم ، قلبش تند تند میزد....(میگن بچه که زود تشکیل میشه پسره ) ...

امیر عباسم و دوست داشتم ولی نموند که مادرش بشم....

میگن داغ اولاد خیلی سخته با وجود اینکه هیچی نبود و روحی نداشت ولی برام خیلی سخت و دردناکه ...

بگذریم....

دلم خیلی گرفته و خیلی تنگه...

دلم برای دوستام خیلی تنگ شده .. خیلی وقته ندیدمشون از 2روز قبل عقدم تو نمایشگاه مبل با عمو دیدم دیگه ندیدم ....دقیقا یک سال و هفت ماهی میشه ....

هر جا هستین انشاالله که شاد و خوش باشین تو دلاتون هیچ غمی نباشه .....

بچه ها برام خیلی دعا کنید .... برای حالم...

فراموشتون نمیکنم و دوستتون دارم. ممنون که تنهام نمی ذارید...

یا حق.

+ نوشته شده در  92/06/15ساعت   توسط مریم گلی  | 

+ نوشته شده در  92/06/08ساعت   توسط مریم گلی  |